یکشنبه ٢٥ امرداد ۱۳۸۳

فقط يک عکس

از ميان درختها به سختي حركت مي كرد. مه غليظي همه جا را فرا گرفته بود و هوا هر لحظه سردتر مي شد. او راه را گم كرده بود. سرما تمام بدنش را بي حس كرده بود. ديگر توان حركت نداشت.
تكه اي چوب پيدا كرد و كنار تنه كلفت درختي به زمين نشست. سعي كرد با فندكي كه به همراه داشت تكه چوب را مشتعل كند ولي باران چند روز گذشته و رطوبت زياد هوا اجازه اين كار را به او نداد.
سرما داشت او را از پا در مي آورد و بايد كاري مي كرد. به ناچار دفتر خاطرات خود را كه هميشه همراه داشت از جيبش بيرون كشيد. دلش نمي آمد ولي چاره اي نداشت.
با آتش زدن هر صفحه خاطرات آن بر ذهنش نقش مي بست و با خاكستر شدن كاغذ خاطره آن نيز از ذهنش محو مي شد.
بالاخره دفتر به پايان رسيد. ولي هنوز سردش بود. به دنبال كاغذ ديگري گشت. تنها كاغذ باقي مانده براي او ...
وقتي او را يافتند، ساعتها از سرد شدنش مي گذشت. كنار جسدش فندكي نيمه پر و يك خودكار افتاده بود. در دستش عكس دختري زيبا بود. او آخرين رمقش را به صاحب عكس اختصاص داده بود و پشت عكس شعري با خطي لرزان نوشته بود.

پيش يارم سخن از غصه بسيار بگو                              راز دل را بر آن مخزن اسرار بگو

در تنم نيست دگر قدرت ديدار طبيب                            گر برفتي تو ز حال من بيمار بگو

‹‹ برداشتي آزاد از دختر كبريت فروش ››


دست نوشته ای از « امیر »

پيامها ..

خانه
آرشیو
صندوق پستی



كمی شعـور
دنیای من



سایه رز
شاهزاده كوچولو

دوستان

سایه رز
شاهزاده كوچولو
بهترین آرزوهای من
نامه های من به خدا
خیالات واقعی
سكوت محكوم
من یلدا رو دوست دارم
هلال ناتمام

فانوس دریایی
نور سیاه
دختر بارانی

خواب زمستانی
نارنجی
مهرآئین








آرام چون برف زمستان
رها
بغض ناتمام
رهگذر باد
مرا اینگونه باور کن
مرغ قاف

یک قلب می تپد
از خاموشی تا فراموشی
مبینا
دختر سكوت
امانیسم

حرفهای ننه سرما
پاییز یعنی چيزی شبیه من

Persianblog
Persiangig