پنجشنبه ٢٢ امرداد ۱۳۸۳

صحرای فراق

سيلي باد كه به گونه چپم خورد به خود آمدم.
انقدر در افكار خود غوطه ور بودم كه زمان و مكان را از ياد برده بودم. ساعت را نگاه كردم. از ۳.۵ گذشته بود. يعني حدود ۷ ساعت از موقعيكه از سينما بيرون زده بودم مي گذشت. به سينما پناه برده بودم تا شايد حداقل آنجا كمي از فكرش بيرون بيايم، درحاليكه فيلم خود حكايتي از عشقي ناموفق را روايت مي كرد و من را بيشتر در خودم فرو برد.
به اسم خيابان كه نگاه كردم تازه فهميدم چقدر راه آمده ام. خيابان وصال.
وصال، چقدر پرمعنا و چه نزديك. من در دو قدمي وصال بودم در حاليكه كيلومترها از او دورم. اين واژه هميشه آتش هجران را در من دامن مي زند.
از آنجا مي گريزم. به آسمان نگاه كردم تا شايد قشنگي و درخشندگي آن كمي حالم را دگرگون كند، ولي طبيعت نيز با من غريبانه رفتار مي كرد. ابري بزرگ مثل پرده اي جلوي نمايش آسمان شب را گرفته بود.
خيابان بوي سكوت مي داد. هيچكس در آن به چشم نمي خورد. انگار گرد مرگ بر پيكر خسته شهر پاچيده اند. فقط گاه گاهي صداي غلطيدن چيزي در آب اين سكوت مرگ آور را مي شكست.
بايد كاري مي كردم ولي وقتي هيچ راهي نبود چگونه مي توانستم؟
فكرم كار نمي كرد. ديگر چاره اي به جزء هجران و غم يار خوردن نداشتم. اما تا كي؟ شايد تا ابد.
ناچار به خانه برگشتم. آنجا نيز سكوت حكومت داشت. شايد گوش من ديگر توان شنيدن نداشت.
به اتاقم كه رفتم نگاهي به آينه انداختم تا چهره شكست خورده خود را ببينم و به خاطر بسپارم.
گونه چپم سرخ شده بود.


دست نوشته ای از « امیر »

پيامها ..

خانه
آرشیو
صندوق پستی



كمی شعـور
دنیای من



سایه رز
شاهزاده كوچولو

دوستان

سایه رز
شاهزاده كوچولو
بهترین آرزوهای من
نامه های من به خدا
خیالات واقعی
سكوت محكوم
من یلدا رو دوست دارم
هلال ناتمام

فانوس دریایی
نور سیاه
دختر بارانی

خواب زمستانی
نارنجی
مهرآئین








آرام چون برف زمستان
رها
بغض ناتمام
رهگذر باد
مرا اینگونه باور کن
مرغ قاف

یک قلب می تپد
از خاموشی تا فراموشی
مبینا
دختر سكوت
امانیسم

حرفهای ننه سرما
پاییز یعنی چيزی شبیه من

Persianblog
Persiangig