دوشنبه ۱٩ امرداد ۱۳۸۳

من برگشتم اما ...

پريشب هم تلخ بود و هم شيرين.
شيرين بود چون بعد از ۱۱ سال از كنار شهركي كه ۱۳ سال در آن زندگي كرده بودم گذشتم.
تلخ بود چون بعد از ۱۱ سال ظلمت شب اجازه ديدن شهركي رو كه ۱۳ سال از عمرم رو توش گذرونده بودم بهم نداد و من فقط با احساس خودم اون رو لمس كردم.

وقتي ۱۱ سال پيش از اونجا رفتم ، از دوستانم ، از كساني كه من رو دوست داشتند، از خاطراتم دور شدم و بعضيهاشون رو ديگه هرگز نديدم.

اونجا جايي بود كه بهترين خاطرات من در اون شكل گرفت.
خاطراتي كه تلخ و شيرينش تا ابد در ذهن و روح من خواهد ماند و حتي مرگ نيز توان پاك كردنش را نخواهد داشت.
خاطرات روزهايي كه پاك بوديم و ساده.
روزهايي كه گرم بوديم و صميمي.
روزهايي كه از لحظه لحظه اش براي شادي و تفريح استفاده مي كرديم.
روزهايي كه قالب فعليمان شكل گرفت.

اي كاش مي شد به اون دوران برگردم و اينبار قالبي براي خودم بسازم كه ديگه هرگز نياز به ويرايش نداشته باشه.


دست نوشته ای از « امیر »

پيامها ..

خانه
آرشیو
صندوق پستی



كمی شعـور
دنیای من



سایه رز
شاهزاده كوچولو

دوستان

سایه رز
شاهزاده كوچولو
بهترین آرزوهای من
نامه های من به خدا
خیالات واقعی
سكوت محكوم
من یلدا رو دوست دارم
هلال ناتمام

فانوس دریایی
نور سیاه
دختر بارانی

خواب زمستانی
نارنجی
مهرآئین








آرام چون برف زمستان
رها
بغض ناتمام
رهگذر باد
مرا اینگونه باور کن
مرغ قاف

یک قلب می تپد
از خاموشی تا فراموشی
مبینا
دختر سكوت
امانیسم

حرفهای ننه سرما
پاییز یعنی چيزی شبیه من

Persianblog
Persiangig