پنجشنبه ۸ امرداد ۱۳۸۳

هميشه منتظرتم

وقتی رسیدم، دیگه خیلی دیر شده بود. خیلی وقت بود که رفته بود. هر کسی رو که نگاه می کردی، تو خودش بود. انگار هیچ کس من رو نمی دید. حال عجیبی بود.
بالای سرش رفتم و ملافه رو از روی صورتش کنار زدم. باورم نمیشد،چقدر زیبا شده بود. انگار نه انگار قلبش ایستاده، شادابی و نورانیت توی چهره اش تنها چیزی بود که با نگاه اول به چشم میومد. برق نگاهش حتی از پشت پلک هم دیده می شد.
ملافه رو که روی صورتش کشیدم، من هم مثل بقیه شدم. دیگه هیچ کس رو غیر از چهره او نمی دیدم. تازه اون موقع بود که اشک توی چشمام حلقه زد.
احساس دلتنگی شدیدی به سراغم اومد. تا به حال انقدر وجودش رو ضروری نمی دونستم.
سرم رو به دیوار تکیه دادم. چشمام رو برای لحظه ای بستم و سعی کردم خاطرات خوش با او بودن رو به خاطر بیارم. حالا که نبود چقدر یادآوری لحظات بودنش برام سخت شده بود. لحظاتی زودگذر که قدرش رو ندونستم.
بیشتر از یکسال شده که از  اون روز می گذره و هنوز به خواب هم ندیدمش. تنها آرزوم اینه که فقط یکبار، حتی برای چند ثانیه هم که شده، ببینمش و بهش بگم که: « خیلی جات خالیه. خیلی ... »

دست نوشته ای از « امیر »

پيامها ..

خانه
آرشیو
صندوق پستی



كمی شعـور
دنیای من



سایه رز
شاهزاده كوچولو

دوستان

سایه رز
شاهزاده كوچولو
بهترین آرزوهای من
نامه های من به خدا
خیالات واقعی
سكوت محكوم
من یلدا رو دوست دارم
هلال ناتمام

فانوس دریایی
نور سیاه
دختر بارانی

خواب زمستانی
نارنجی
مهرآئین








آرام چون برف زمستان
رها
بغض ناتمام
رهگذر باد
مرا اینگونه باور کن
مرغ قاف

یک قلب می تپد
از خاموشی تا فراموشی
مبینا
دختر سكوت
امانیسم

حرفهای ننه سرما
پاییز یعنی چيزی شبیه من

Persianblog
Persiangig