چهارشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸۳

 

منصور پیش دانشگاهی درس می خوند و سارا کلاس سوم دبیرستان بود. منصور رشته ادبیات بود و سارا هم ریاضی درس می خوند. اونها دو تا از همسایه های ما بودن و هر دوشون هم تک فرزند خونوادشون بودن.

من و منصور تو یه مدرسه درس می خوندیم ولی خوب رشته هامون فرق داشت. بیشتر وقتها با هم می رفتیم و برمیگشتیم. یه روز منصور به من گفت که از اخلاق و منش سارا خیلی خوشش اومده و می خواد باهاش دوست بشه ولی روش نمیشه این رو مستقیم باهاش در میون بزاره. برای همین هم از من کمک خواست. من هم کمرو بودم ولی خوب خانواده ما و سارا از قدیمی ترین همسایه های کوچه بودیم و رومون به هم بازتر بود. من هم قبول کردم که کمکش کنم به شرطی که بی جنبه بازی در نیاره و مراعات آبرو و حیثیت سارا و خونوادش رو بکنه. اون هم قبول کرد و قرار شد حرفاش رو توی یه نامه بنویسه و من هم نامه رو یواشکی برسونم به دست سارا.

 نامه رو نوشت و داد به من. غروب همون روز سارا برای پس گرفتن چند تا از ظرفاشون اومد در خونمون که من به بهونه پس دادن ظرفها رفتم دم در و نامه رو بهش دادم و گفتم که از طرف یه دوست براش آوردم.

صورتش کمی سرخ شد و بدون هیچ حرفی نامه رو گرفت و زود رفت.

فردای اون روز منصور از نامه پرسید و وقتی شنید نامه به دستش رسیده هم خوشحال شد و هم تو فکر رفت.

عصر که شد سارا با یه کاسه آش اومد در خونمون و یه پاکت دربسته به من داد و گفت بدون اینکه بخونیش بده بهش.

من هم همین کار رو کردم ولی خوب کنجکاویم باعث شد از منصور راجع به جواب سارا بپرسم. نفهمیدم این پسره چی نوشته بوده برای سارا که اون با اینکه خونواده مذهبی و مقیدی داشت این دوستی و رابطه رو قبول کرده بود.

این قضیه ادامه داشت. اوایل نامه نگاری و من بدبختم واسطه و بعدا مکالمات تلفنی و این آخریها هم قرار توی پارک و بعضی وقتها هم پشتبوم.

دیگه نمی تونستم ببینم که این دوتا اینجوری با آبروی خودشون و خونوادشون بازی می کنن. طاقت نیاوردم و یه روز زنگ تفریح به منصور گفتم تو به من قول دادی که با آبروی سارا و خونوادش بازی نکنی. این کارا چیه می کنی مرد حسابی؟ اگه انقدر بهش علاقه داری با خانوادت در میون بزار و برو خواستگاری و قال قضیه رو بکن که دیگه انقدر هم قرارای مخفیانه نزاری و کاری نکنی که من به خاطر اینکه عامل اصلی این رابطه بودم روزی هزار بار خودم لعنت کنم.
منصور گفت آخه هنوز زوده و ما کامل همدیگه رو نشناختیم. این رو گفت و به بهونه ای گذاشت و رفت.
همین حرفها رو به سارا هم تلفنی زدم و ازش خواستم که منصور رو مجبور کنه این کار و قبول کنه. اون هم طفره رفت و گفت روش نمیشه که اون پا پیش بزاره و به منصور بگه.

قضیه گذشت تا اینکه اون اتفاقی که نباید می افتاد، افتاد و دنیا رو جلوی چشمای من تیره و تار کرد. یکی از همسایه ها منصور و سارا رو روی پشتبوم دیده بود و قضیه رو به مادر سارا گفته بود. من هم قضیه رو از خود سارا که شب به بهونه گرفتن جزوه اومده بود در خونه ما شنیدم. قضیه جوری تو خونشون بالا گرفته بود که سارا برگشت گفت به منصور بگو انگار نه انگار ما همدیگه رو میشناسیم. دیگه حرفی از من به میون نیاره که خونم می افته گردنش.

فردا تو مدرسه قضیه رو به منصور گفتم و خودم هم کمی پختمش که فعلا هیچ عکس العملی نشون نده.

فردای اون روز جمعه بود و من هم کمی دیر از خواب بلند شدم. وقتی از خواب بیدار شدم دیدم مادرم دم در آشپزخونه نشسته و داره گریه می کنه. ترسیدم و از جام پریم و گفتم مامان چی شده؟ وقتی گفت که دیشب شبونه سارا و خونوادش از اون محل اساس کشی کردن و رفتن خشکم زد. تو دلم با خودم گفتم هیچوقت منصور رو به خاطر این اهمال کاریاش نمی بخشم.

شنبه که به مدرسه رفتم منصور نیومده بود. یکشنبه و دوشنبه هم نیومد. سه شنبه اش که به خونه برگشتم دیدم تو کوچمون شلوغه و پلیس در خونه منصور اینا وایساده و مردم هم جمعند.

با خودم گفتم شاید خونواده سارا شکایت کردن و پلیس اومده منصور رو ببره. اما جلو که رفتم سر جام میخکوب شدم. منصور خودکشی کرده بود. تو زیرزمین خودش و حلق آویز کرده بود. مادرش انقدر ضجه می زد که دل سنگ آب میشد. شکه شده بودم.

تا چند هفته خیلی حالم خراب بود. دیگه خودم نبودم. اصلا نمی فهمیدم چه جوری میرم مدرسه و چه جوری برمی گردم.

تا اینکه یه روز که از مدرسه برمی گشتم سر کوچه سارا رو دیدم که به دیوار تکیه داده بود و به آسمون خیره شده بود.


دست نوشته ای از « امیر »

پيامها ..

خانه
آرشیو
صندوق پستی



كمی شعـور
دنیای من



سایه رز
شاهزاده كوچولو

دوستان

سایه رز
شاهزاده كوچولو
بهترین آرزوهای من
نامه های من به خدا
خیالات واقعی
سكوت محكوم
من یلدا رو دوست دارم
هلال ناتمام

فانوس دریایی
نور سیاه
دختر بارانی

خواب زمستانی
نارنجی
مهرآئین








آرام چون برف زمستان
رها
بغض ناتمام
رهگذر باد
مرا اینگونه باور کن
مرغ قاف

یک قلب می تپد
از خاموشی تا فراموشی
مبینا
دختر سكوت
امانیسم

حرفهای ننه سرما
پاییز یعنی چيزی شبیه من

Persianblog
Persiangig