شنبه ۱٦ خرداد ۱۳۸۳

کلاس (قسمت اول)

« و این بود عذاب قوم عاد که خداوند بر آنها نازل کرد. »
آخرین جمله معلم که تموم شد چند لحظه ای سکوت کلاس رو فراگرفت.

بالاخره هوشنگ سکوت رو شکست و گفت: « ببخشید  آقا اجازه. مگه نمیگن خدا خیلی مهربونه؟ »
« بله پسرم. خدا مهربون هست ولی به همون اندازه که مهربونه ، قهار هم هست. »
« اجازه آقا قهار یعنی چی؟ »
« یعنی در مقابل ظلم و گناه خشمگین و عصبانی میشه. برای همین که میگن باید از خدا ترسید. »

باز هم کلاس ساکت شد. همه تو فکر بودن و معلم هم که این قضیه رو فهمیده بود حرفی نزد.

از همه بیشتر محسن تو فکر بود. با خودش میگفت: « یعنی میشه خدا من و ببخشه؟ »

زنگ خورد و همه از کلاس زدن بیرون ولی محسن هنوز سر جاش نشسته بود.

ادامه دارد...


دست نوشته ای از « امیر »

پيامها ..

خانه
آرشیو
صندوق پستی



كمی شعـور
دنیای من



سایه رز
شاهزاده كوچولو

دوستان

سایه رز
شاهزاده كوچولو
بهترین آرزوهای من
نامه های من به خدا
خیالات واقعی
سكوت محكوم
من یلدا رو دوست دارم
هلال ناتمام

فانوس دریایی
نور سیاه
دختر بارانی

خواب زمستانی
نارنجی
مهرآئین








آرام چون برف زمستان
رها
بغض ناتمام
رهگذر باد
مرا اینگونه باور کن
مرغ قاف

یک قلب می تپد
از خاموشی تا فراموشی
مبینا
دختر سكوت
امانیسم

حرفهای ننه سرما
پاییز یعنی چيزی شبیه من

Persianblog
Persiangig