چهارشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸۳

قول

از کوچه پس کوچه ها گذشتم و به باغی رسيدم با دری چوبی. در چفت و بست درستی نداشت. تا هلش دادم باز شد. داخل رفتم و شروع کردم در عمق باغ پر درخت به جلو رفتن.هر چند قدمی که بر می داشتم در بين يک نوع از درختان محصور می شدم. اول درختان سيب. بعد درختان انگور. بعد انار و ... .زيباترين لحظه زمانی بود که از ميان درختان آلبالو می گذشتم. ديگر طاقت نياوردم و دستم را دراز کردم و چيدم. چيدم از آنچه نبايد چيده می شد. هنوز ميوه به دهانم نرسيده بود که باغبان با عصبانيت به سمتم آمد و گفت:

مگر قول نداده بودی که فقط قدم بزنی و چيزی نچينی؟

با شرمندگی و سرافکندگی پاسخ دادم: بله!!!

بدون هيچ حرفی دستش را دراز کرد و من آلبالوهای خوشرنگ و رسيده را تحويلش دادم. بعد با دست ديگرش دربی را نشان داد. بدون درنگ به سمت در رفتم. در را گشودم و بيرون رفتم. خود را در بيابانی ديدم بی آب و علف. خواستم برگردم که متوجه شدم نه باغی هست و نه باغبانی.

برداشتی آزاد از آدم و حوا


دست نوشته ای از « امیر »

پيامها ..

خانه
آرشیو
صندوق پستی



كمی شعـور
دنیای من



سایه رز
شاهزاده كوچولو

دوستان

سایه رز
شاهزاده كوچولو
بهترین آرزوهای من
نامه های من به خدا
خیالات واقعی
سكوت محكوم
من یلدا رو دوست دارم
هلال ناتمام

فانوس دریایی
نور سیاه
دختر بارانی

خواب زمستانی
نارنجی
مهرآئین








آرام چون برف زمستان
رها
بغض ناتمام
رهگذر باد
مرا اینگونه باور کن
مرغ قاف

یک قلب می تپد
از خاموشی تا فراموشی
مبینا
دختر سكوت
امانیسم

حرفهای ننه سرما
پاییز یعنی چيزی شبیه من

Persianblog
Persiangig