چهارشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸۳

شک

هيچ وقت سکانس گفتگوی شيطان با ژاندارک رو فراموش نمی کنم. به شکلهای مختلف شيطان سعی داشت ژاندارک رو قانع کنه که مسيح وجود نداره.

شک. کلمه ايکه همه باهاش آشنا هستيم. چيزی که اگه نبود مطمئنا  يقين به وجود نمی اومد.

براستی اگر يه روز تمام تشکيک ها کنار بره و همه چيز تبديل به يقين بشه زندگی چه مفهومی پيدا می کنه؟؟؟


دست نوشته ای از « امیر »

پيامها ..

خانه
آرشیو
صندوق پستی



كمی شعـور
دنیای من



سایه رز
شاهزاده كوچولو

دوستان

سایه رز
شاهزاده كوچولو
بهترین آرزوهای من
نامه های من به خدا
خیالات واقعی
سكوت محكوم
من یلدا رو دوست دارم
هلال ناتمام

فانوس دریایی
نور سیاه
دختر بارانی

خواب زمستانی
نارنجی
مهرآئین








آرام چون برف زمستان
رها
بغض ناتمام
رهگذر باد
مرا اینگونه باور کن
مرغ قاف

یک قلب می تپد
از خاموشی تا فراموشی
مبینا
دختر سكوت
امانیسم

حرفهای ننه سرما
پاییز یعنی چيزی شبیه من

Persianblog
Persiangig