|
|
|
شنبه ۱٢ دی ۱۳۸۸ یه خروس ِ سفید تا حالا خروس لاری نوکتون زده؟ اون هم خروسی که از وقتی که یه الف جوجهء دو روزه بوده، خودتون بزرگش کرده باشین و به قد و بالایی رسونده باشینش. با اینکه نه نترس بودنم مثل الان بود و نه دستهام مثل الان پوست کلفت، ولی خوب یادمه که دردم نمی اومد و وقتی بغلش می کردم تا از پله ها بالا ببرمش و توی طبقه سوم، برسونمش به بالکن خونه، فقط مواظب بودم که به چشمهام نوک نزنه. چون اون هم با همه حیونیش میدونست که بدتر از نوک زدن به دست، نوک زدن به چشم حریف یا دشمن یا یه بچه پر رویی مثل منه.. پ.ن: گاهی دلم براش تنگ میشه. مخصوصا برای نوک زدناش .. و مخصوصا برای قوقولی قوقوهای به موقع و خوش صداش پنجشنبه ۱٩ آذر ۱۳۸۸ فکر می کردیم همه دنیا مال ماست... همچین راحت خوابیده بود که دوست داشتم ساعتها تماشا کنمش. تا حالا اینطور خوابیدنی ندیده بودم. انقدر از این راحتی و بی خیالیش خوشم اومده بود که دوست داشتم همونطور از پشت محکم بغلش کنم و فشارش بدم. جالبیش این بود که حتی زنگ تلفن هم بیدارش نکرد و تونستم کنارش کلی هم صحبت کنم. با وجود اینکه دوست داشتم اونی که از خواب میاردش بیرون من باشم ولی دلم نیومد و بدون حتی کوچکترین دست زدنی بهش از کنار درخت دور شدم. از دور که درخت رو نگاه کردم، بهش حق دادم که انقدر راحت باشه. آخه اصلا نمیشد از دور دید که یه گربه پشمالو، بی خیال روی شاخهء پایین از یه درخت انقدر بی خیال خوابیده باشه.... D: چهارشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸۸ نیم جمله ای از یک سریال ... اما دل قانون خودش رو داره *** نمیدونم چرا هرچی تحویل سیستم و نصب و راه اندازی هست ... اون هم از کارفرماهایی که هیچ ارتباطی با هم ندارن ... باید تا آخر آبان انجام بشه ... مگه آخر آبان چه خبره؟ ... آخه چند نفر به یه نفر؟ چهارشنبه ۸ مهر ۱۳۸۸ چند سال از تیله ها بزرگتر شده ام؟ ... چند سال از کاشی ها؟ یادته بچه که بودی، چقدر نرده های دور شهرک، برات بزرگ به نظر می اومدن و گاهی که هوس میکردی بری اونطرفشون، با چه سختی و ترس از پرت شدنی ازشون رد می شدی... یادته پارسال که بعد از پونزده سال، دوباره برگشتی به اون منطقه و سری به همون شهرک و خونهء کودکی هات زدی، چقدر اون نرده ها برات کوچیک بودن و چقدر گذشتن ازشون برات آسون بود... خوبیه کودکی و کوچیک بودن ها همینه...اینکه نرده ها و دیوارها و حد و مرزها بزرگ هستن و گذشتن ازشون سخت. ***** چقدر این شعر به دلم نشست... "یاد سال های ناسروده که می افتم جمعه ٦ شهریور ۱۳۸۸ رنگ بندی لابه لای نوشته های سبز رنگ صورتجلسه قبلی، جمله ای بود که با سیاه نوشته بودم: " می خواهیم چند فرم همزمان باز شود " با سیاه نوشته بودم، نه به این خاطر که همزمانی سخت باشد. سیاه نوشته بودم، چون درخواستی بود بر خلاف چارچوبهای تعریف شدهء اولیه. شنبه ۱٧ امرداد ۱۳۸۸ چیزی نمی دانم از این .. دیوانگی و عاقلی قطره که آمد .. دریا رفت! پنجشنبه ٢٥ تیر ۱۳۸۸ سهم ِ من دیدن ِ همهء خوبی ها ... به خاطر ِ دیدن ِ یک زشتی ... پـَر! با تشکر از مشاورات ِ بی دریغ ِ! جناب ِ "سنگ ِ صبور" ِ نفرت انگیز چهارشنبه ٢٤ تیر ۱۳۸۸ امروز همه تویی و فردا همه تو به همون محکمی که میگیم: فردا که هنوز نیومده و ... معلوم نیست چیزی پیش بیاد یا نیاد! ... هیچوقت شده بگیم: دیروز دیگه گذشت و هر چیزی که پیش اومده تموم شده؟ چهارشنبه ۱٧ تیر ۱۳۸۸ ... رودخانهء من ... طغیان نکن ... که وجود من ... از دیروز ... دیگر ... طاقت سیلاب را ندارد دوشنبه ۸ تیر ۱۳۸۸ دیوونه کیه؟ ... عاقل کیه؟ ... جونِور کامل کیه؟ در کنار پنجره، به اندازهء قاچ قاچ کردن یک طالبی کوچک، فرو می روم در همهمه صداهایی که از پنجره های اطراف به گوش می رسد. به قول کریستین بوبن "همه گرفتارند!" آری گلم! پنجشنبه ٤ تیر ۱۳۸۸ ... من خاله خرسه ام ... با من دوست میشی؟ پ.ن: نگید آره... پ.ن: این وبلاگ گاهی محلی میشه برای اعترافات ... دلم می خواد امروز که گذشت و فردا و فرداهای بعد سری به اینجا زدم ... ببینم که چقدر کوچیکم ... یادم باشه که چقدر دورم ... دور و پرت پ.ن: سنگینم ... دلم ضربه پتکی رو میخواد که خوردم کنه .. تا مجبور بشم خودم رو دوباره از نو بسازم سهشنبه ٢ تیر ۱۳۸۸ ماییم و نوای بی نوایی.. مرا آتش بزن... دوشنبه ۱ تیر ۱۳۸۸ نمی شود چهره ات را در آن قاب عکس ببینم و ... اشک گوشهء چشمم را به لبخندی پنهان نکنم ... چرا که می بینم ... جای همیشه خالی تو را ... در کنار عزیزترین هایت تولدت مبارک. . . چهارشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸۸ خونسردم .. اما... ای کاش خونسردیام شبیه ماهیها بود .. که همیشه در آب غوطه ورند و باز هم آب طلب میکنند .. و هیچگاه در بی کران بودن دریاها گم نمیشوند ... نه شبیه تمساحها .. که با خونسردی به کمین شکاری مینشینند .. تا از آن چیزی باقی نگذارند یکشنبه ۱٠ خرداد ۱۳۸۸ کمی نزدیک تر.. هیچوقت نتوانستم به نگاهت جهت بدهم .. می گویند" آن بالایی" .. اما بیشتر از آن .. خودت را از درونمان .. به ما نشان داده ای یکشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸۸ برای همه نمیشه همهء خودمون باشیم .. درست .. اما برای یکی .. شدنیه من ... یک روح آزادم ... که اسارت تو را ... برگزیده ام تو نیز ... یک روح آزادی ... آزاد..... پ.ن: امیر ۴:۵۶ ب.ظ - دوشنبه، ٢ خرداد ۱۳۸۴ پ.ن: ممنون اسماء از یادآوری این کامنت شنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸۸ از حرفهای بی عملم خسته ام مرد ِ عمل بودن سخته.. خیلی سخت...!!! یکشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳۸۸ به درد خود سوزم .. به سوز خود سازم مقدمه: هر شب کورس آخری که باید ماشین سوار بشم تا برسم خونه .. یه مسیر ۵٠ دقیقه ای نسبتا طولانیه که معمولا اکثر مسافرها توی ماشین می خوابن. از بین اونها، مسافرهایی که بین راهی هستن، اگه قبل از خواب به راننده نگن که کجا پیاده میشن، خواب می مونن و مجبور میشن مسیر اضافه رفته رو باز ماشین سوار بشن تا برگردن. {امشب}: راننده به محض حرکت، از توی آیینه یه نگاهی به سه تا مسافری که عقب ماشین ولو شده بودن روی صندلی (که من هم روی صندلی پشت راننده، یکی از اونها بودم) انداخت و گفت: آقایون! هر کدوم خواستین، بگین که بیدارتون کنم.. مسافری که به قول راننده ها سمت شوفر نشسته بود، بی هیچ مکثی برگشت گفت: «آقای راننده! من یه عمر ِ که خوابم. بیدارم می کنی؟!» |
![]() ![]() ![]() ![]() دوستان |