|
|
|
یکشنبه ٢٥ دی ۱۳٩٠ آرامش .. نزدیک است سر که از کدهای تو در تو بیرون می آید، ساعت ِ روبرو، نوید نزدیکی زمان بازگشت به خانه را می دهد. دیگر نه سردردی باقی می ماند، نه از خستگی ِکار خبری هست و نه قفل کدها و طراحی هایت، فکرت را مشغول می سازد. یکشنبه ۱٧ مهر ۱۳٩٠ تمام پرسه های من ... کنار تو سلوک شد بوق ها .. عابرین را به خود نمی آورند .. وقتی فقط گام هایشان .. آنها را جا به جا می کنند چهارشنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩٠ :-) بالاخره نفهمیدیم این زمانِ که از روی ما آدمها رد میشه یا ما آدم ها هستیم که از روی زمان ها میگذریم؟! پ.ن: به قول یه ترانه ای، همه چی آرومه.
پ.ن: خوش به حالت! امتحانات داره تموم میشه. پ.ن: من هستم ها! هستم!
سهشنبه ۱٤ دی ۱۳۸٩ تنفس این آلودگی ها هیچ تأثیری بر جنب و جوش شهر و شهروندان ندارد. چون اینجا تعریف تنفس کردن، پر و خالی شدن ریه هاست و در آن هیچ حرفی از هوای سالم زده نشده است. چون اینجا تعریف زندگی، در پول بیشتر و بیشتر دویدن است و در آن هیچ حرفی از سلامتی نیست. اینجا ماشین ها، بنزین مصرف می کنند و در تعریف بنزین هیچ حرفی از کیفیت بنزین زده نشده است. جمعه ٢۳ مهر ۱۳۸٩ اینجا پاییز است ... اما ماه ِ مهر قشنگیه وزش باد روی مزرعه بلال و نوساز بودن خونه ها و آسفالت کوچهء روبروی مزرعه، هیچکدوم باعث نشد که زشتی زندگی های سختی که توی اون خونه ها در جریان بود رو نبینیم. واقعا کمیته امداد فکر می کنه که اون خانواده ها فقط به یک سقف بالای سرشون احتیاج دارن؟ پ.ن.١: بعضی از حال های بد فقط مال خود آدمه. این متن بالا رو که خوندین، برای این نگذاشتم که شما رو توش شریک کنم. میخوام وقتهایی که آرشیوهای وبلاگم رو می خونم، اون روز رو به یاد بیارم. به دردم میخوره. پ.ن.٢: یه متن عمومی هم دارم که بهم ایمیل شده و هربار که میخونمش از نبوغ نویسندش هم حیرت زده میشم هم کلی میخندم. شما هم بخونیدش: « یاد اون روزها بخیر. وقتى من بچه بودم، مادرم یک تومن به من مىداد و مرا به فروشگاه مىفرستاد و من با 3 کیلو سیبزمینى، دو بسته نان، سه پاکت شیر، یک کیلو پنیر، یک بسته چاى و دوازده تا تخممرغ به خانه برمىگشتم. شنبه ۱٩ تیر ۱۳۸٩ این صدا از پشت سکوتی بیرون می آید که در انتظاری طولانی روزگار می گذراند و از اکنون دیگر این صدا جاریست یکشنبه ٩ خرداد ۱۳۸٩ گاهی تو زندگی به مواقعی بر می خوریم که اصلا نباید آهسته و پیوسته رفت که دقیقا توی این مواقع برداشتن هر قدم خیلی سخت و پیچیده ست جمعه ٢۸ اسفند ۱۳۸۸ عیدانه هدف ، چیزیه که ، با تغییرات توی جزء جزء دور و اطرافت ، باز هم هدف بمونه... شنبه ۱٢ دی ۱۳۸۸ یه خروس ِ سفید تا حالا خروس لاری نوکتون زده؟ اون هم خروسی که از وقتی که یه الف جوجهء دو روزه بوده، خودتون بزرگش کرده باشین و به قد و بالایی رسونده باشینش. با اینکه نه نترس بودنم مثل الان بود و نه دستهام مثل الان پوست کلفت، ولی خوب یادمه که دردم نمی اومد و وقتی بغلش می کردم تا از پله ها بالا ببرمش و توی طبقه سوم، برسونمش به بالکن خونه، فقط مواظب بودم که به چشمهام نوک نزنه. چون اون هم با همه حیونیش میدونست که بدتر از نوک زدن به دست، نوک زدن به چشم حریف یا دشمن یا یه بچه پر رویی مثل منه.. پ.ن: گاهی دلم براش تنگ میشه. مخصوصا برای نوک زدناش .. و مخصوصا برای قوقولی قوقوهای به موقع و خوش صداش پنجشنبه ۱٩ آذر ۱۳۸۸ فکر می کردیم همه دنیا مال ماست... همچین راحت خوابیده بود که دوست داشتم ساعتها تماشا کنمش. تا حالا اینطور خوابیدنی ندیده بودم. انقدر از این راحتی و بی خیالیش خوشم اومده بود که دوست داشتم همونطور از پشت محکم بغلش کنم و فشارش بدم. جالبیش این بود که حتی زنگ تلفن هم بیدارش نکرد و تونستم کنارش کلی هم صحبت کنم. با وجود اینکه دوست داشتم اونی که از خواب میاردش بیرون من باشم ولی دلم نیومد و بدون حتی کوچکترین دست زدنی بهش از کنار درخت دور شدم. از دور که درخت رو نگاه کردم، بهش حق دادم که انقدر راحت باشه. آخه اصلا نمیشد از دور دید که یه گربه پشمالو، بی خیال روی شاخهء پایین از یه درخت انقدر بی خیال خوابیده باشه.... D: چهارشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸۸ نیم جمله ای از یک سریال ... اما دل قانون خودش رو داره *** نمیدونم چرا هرچی تحویل سیستم و نصب و راه اندازی هست ... اون هم از کارفرماهایی که هیچ ارتباطی با هم ندارن ... باید تا آخر آبان انجام بشه ... مگه آخر آبان چه خبره؟ ... آخه چند نفر به یه نفر؟ چهارشنبه ۸ مهر ۱۳۸۸ چند سال از تیله ها بزرگتر شده ام؟ ... چند سال از کاشی ها؟ یادته بچه که بودی، چقدر نرده های دور شهرک، برات بزرگ به نظر می اومدن و گاهی که هوس میکردی بری اونطرفشون، با چه سختی و ترس از پرت شدنی ازشون رد می شدی... یادته پارسال که بعد از پونزده سال، دوباره برگشتی به اون منطقه و سری به همون شهرک و خونهء کودکی هات زدی، چقدر اون نرده ها برات کوچیک بودن و چقدر گذشتن ازشون برات آسون بود... خوبیه کودکی و کوچیک بودن ها همینه...اینکه نرده ها و دیوارها و حد و مرزها بزرگ هستن و گذشتن ازشون سخت. ***** چقدر این شعر به دلم نشست... "یاد سال های ناسروده که می افتم جمعه ٦ شهریور ۱۳۸۸ رنگ بندی لابه لای نوشته های سبز رنگ صورتجلسه قبلی، جمله ای بود که با سیاه نوشته بودم: " می خواهیم چند فرم همزمان باز شود " با سیاه نوشته بودم، نه به این خاطر که همزمانی سخت باشد. سیاه نوشته بودم، چون درخواستی بود بر خلاف چارچوبهای تعریف شدهء اولیه. شنبه ۱٧ امرداد ۱۳۸۸ چیزی نمی دانم از این .. دیوانگی و عاقلی قطره که آمد .. دریا رفت! پنجشنبه ٢٥ تیر ۱۳۸۸ سهم ِ من دیدن ِ همهء خوبی ها ... به خاطر ِ دیدن ِ یک زشتی ... پـَر! با تشکر از مشاورات ِ بی دریغ ِ! جناب ِ "سنگ ِ صبور" ِ نفرت انگیز چهارشنبه ٢٤ تیر ۱۳۸۸ امروز همه تویی و فردا همه تو به همون محکمی که میگیم: فردا که هنوز نیومده و ... معلوم نیست چیزی پیش بیاد یا نیاد! ... هیچوقت شده بگیم: دیروز دیگه گذشت و هر چیزی که پیش اومده تموم شده؟ چهارشنبه ۱٧ تیر ۱۳۸۸ ... رودخانهء من ... طغیان نکن ... که وجود من ... از دیروز ... دیگر ... طاقت سیلاب را ندارد دوشنبه ۸ تیر ۱۳۸۸ دیوونه کیه؟ ... عاقل کیه؟ ... جونِور کامل کیه؟ در کنار پنجره، به اندازهء قاچ قاچ کردن یک طالبی کوچک، فرو می روم در همهمه صداهایی که از پنجره های اطراف به گوش می رسد. به قول کریستین بوبن "همه گرفتارند!" آری گلم! |
![]() ![]() ![]() ![]() دوستان |